![]() |
![]() |
|
| پرواز را به خاطر بسپار .پرنده رفتنی است |
|
قدم زنان در خیابانی بلند که انتهایش بی نشان بود .. که درختان بلند بلند تر از افکار من در بلندای خیابان سر به شانه یکدیگر گذاشته خیابان را یکرنگ سبز مینمود دست در جیب سر به هوا اشک جار ی در فکر حرفهایش بودم میرفتم .بدون انکه بخواهم بروم ازپشت پرده اشکها دیدم قاصدکی آمد در خیالم گفت : گاه یک قاصدک به تو دل میبندد و گاه تو به قاصدکی گاه در کنار هم میشوید .ما گاه بدون هم میشوید من تنها قاصدک خبر میداد..... خبر از بی خبری خبر از عشق خبر از من خبر از تو خبر از ما
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/04/14ساعت 7:59 توسط سارا |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/04/14ساعت 7:47 توسط سارا |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/04/14ساعت 7:39 توسط سارا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
سمیه آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1386 شهریور 1386 اسفند 1385 مرداد 1385 تیر 1385 |
| پیوندها |
|
بگو عاشقی تاسلامت کنم |
|
RSS
|